زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است

4.8
170 بازدید
🔗 کپی لینک
تهران
من خواب بودم که موشک خورد وسط زندگی‌ام؛ وسط زندگی‌مان. شب قبل از حمله ریزپرنده‌ها، مهدی تشویقی گرفته بود دو روز بیشتر خانه بماند.

من خواب بودم که موشک خورد وسط زندگی‌ام؛ وسط زندگی‌مان. شب قبل از حمله ریزپرنده‌ها، مهدی تشویقی گرفته بود دو روز بیشتر خانه بماند؛ با هادی دعوا کرده‌ بودم امتحان آخر را سرسری نگیرد هرچند اسمش تفکر و سبک زندگی باشد. با محمد قرار گذاشته‌ بودیم جمعه برویم باغ، آلبالوها را بچینیم.

همان شب موشک‌ها پرواز می‌کنند، جنگ شروع می‌شود و من برای نماز صبح که بیدار می‌شوم، باید دنبال خودم بگردم. گم شده‌ام؛ توی اخبار، زیر آوار، توی خانه، توی خودم. چیزهای کوچکی که برایم مهم بودند، دیگر هیچ ارزشی ندارند. چیزهای دیگری پیدا شده‌اند که مهم هستند و به راحتی از دست می‌روند.

سرم یک سمساری قدیمی و شلوغ است. دست می‌اندازم و از زیر کلی خرت و پرت، فیلم و سریال، کتاب و دفترچه، بقچه‌های عجیب و غریب و یک پِلاس فرسوده را بیرون می‌کشم؛ عکس‌های قدیمی را قاب می‌کنم؛ شمع‌هایی که چهل روز سوخته‌، و سال‌ها خاموش شده ‌بودند را روشن می‌کنم و دوباره می‌نشینم به سوگ. سوگ قاسم سلیمانی، سوگ سید ابراهیم رئیسی، سوگ یحیی السنوار، سوگ سید حسن نصرالله؛ و خودم را پرت می‌کنم روی مبل.

سرم را روی دسته مبل می‌گذارم. چشم‌هایم را می‌بندم. لحظه‌ها کش می‌آیند، کنار هم هستند و در عین حال از هم گسسته. اسم‌ها را یکی‌یکی اعلام می‌کنند: سردارها، دانشمند‌ها، پدرها، مادرها، بچه‌ها. نظامی و غیرنظامی. حس می‌کنم از زمان جداشده‌ام. کابوسی است که باید از خواب بپرم تا تمام شود.

صفحات دوستان حقیقی و مجازی را ورق می‌زنم، برای پیدا کردن خودم. می‌خواهم کسی باشد که من پیدایش کنم، حرف‌هایم را بزند. آن‌ها را کپی کنم، بعد با خیال راحت سرم را بگذارم روی بالش و بخوابم. اما جنگ شده‌ و صدایش گوش تهران را پرکرده‌است. خواب به چشم کسی نمی‌آید و زندگی آن‌طور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود.

عده زیادی صف کشیده‌اند توی پمپ بنزین برای خروج از تهران، و عده‌ای توی فروشگاه برای خرید کنسرو و ماکارونی و روغن. پیام آمده ‌است که تهران را خالی کنید. و من می‌پرسم: “چرا؟” احساس بی‌پناهی می‌کنم.

اسکناس ده تومانی با عکس شهید مدرس، جایزه‌ام برای حفظ کردن احادیث و عبارت‌های قرآنی بود. اولین عبارت را خوب حفظ کرده‌ بودم: “اُدعونی اَستَجِب لَکُم: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.” آیه شصت سوره غافر، دستاویر من برای رهایی از این بی‌پناهی شده‌است.

دومینش حدیثی بود که باید حفظ می‌کردم تا بتوانم اسکناس بیست تومانی با طرح جهاد سازندگی را بگیرم. شهید را بدهم، صف نماز جماعت و عکس تراکتور را بگیرم: “اِن لَم‌تَکُن حَلیماَ، فَتَحَلَّم: اگر صبور نیستی، وانمود کن صبوری.”

این صبوری سخت است. آن‌روز که عبارت‌ها را حفظ می‌کردم، نمی‌دانستم باید به‌ آن‌ها عمل هم بکنم. روز عمل فرارسیده ‌است. من در تهران مانده‌ام و باید ادای شجاع بودن درآورم.

من آدم ترسویی هستم. من شجاعت مامان‌جونم را ندارم که در بحبوحه جنگ بروم پادگان جلوی اتوبوس اعزام به جبهه بخوابم. بگویم تا پسرم پیاده نشود بلند نمی‌شوم. بگویم از روی من رد بشوید بعد پسرم را ببرید. و پسرم را با سری پائین از اتوبوس پیاده کنند

من شجاعت مامان‌علاوی را هم ندارم که وقتی صدام از عراق به جرم ایرانی بودن اخراج‌مان کرد، چشم در چشم افسر بعثی بگویم “عَفیه. دِزّو جِیش لِلخُمینی.” “آفرین. برای خمینی سپاه بفرستین.” بعد یقیه پسرم را بگیرد و معلوم نباشد پرتش کند کدام طرف. طرف ماشین اخراج از عراق یا ماشین اعزام به زندان.

من آدم ترسویی هستم که پسرم سرباز است. مهدی لباس فرم را که می‌پوشد، شلوار را که گت می‌کند، بند پوتین را که می‌بندد، کلاه را که روی سرش صاف می‌کند، کسی لب‌هایم را به هم فشار می‌دهد تا صدایم در نیاید. دهانم خشک‌ می‌شود و هرچه آب می‌خوردم فایده ندارد. معده‌ام مثل چشمه می‌جوشد و وسط سینه‌ام را می‌سوزاند.

تصویر مهدی زین‌الدین جلوی چشم‌هایم رژه می‌رود. سال‌ها به زین‌الدین متوسل بودم برای عاقبت بخیری دین و دنیای مهدی. اما این روزها باید اخلاصم را امتحان کنم.

گر مرد رهی میان خون باید رفت

وز پای فتاده سرنگون باید رفت

گوشم سوت می‌کشد و فرق بین گازدادن موتور یا فرود موشک را نمی‌داند. زمین زیر پایم انگار همیشه می‌لرزد. من می‌ترسم. برای خودم، برای خودم‌ها.

من در تهران مانده‌ام. می‌ترسم که اگر از تهران بروم دوربین‌های حرارتی از کار بیفتند و جای کسی که نباید پیدا شود، پیدا شود. می‌ترسم بروم، شهر خالی شود. دشمن اشغالش کند. می‌ترسم فرصت شجاع شدن را از پسر نوجوانم، هادی، بگیرم و به او آموزش بدهم که به هر قیمتی باید زنده ماند.

من ترسیده‌ام ولی وانمود می‌کنم شجاع هستم. خوب هم ادا درمی‌آورم. ادای ایمان. ادای توکل. ادای شجاعت. به قول زهرا افخمی‌نیا: “شبیه یک دلقک شده‌ام با چشم‌های سرخ فرورفته و یک دماغ برآمده قرمز. دهانم خیلی گشاد شده ‌است از بس ادای خنده درمی‌آورم.”

دارم می‌خندم به مجری شبکه خبر که انگار خانه و زندگی ندارد. به او که اسمش را هم نمی‌دانم و تفاوتش با تصویر دیشبش فقط رنگ و طرح روسری‌اش است. می‌گویم: “چجوری این کلمه‌ها رو تندتند پشت هم می‌چینه جمله می‌سازه.”

فکر می‌کنم تلویزیون تکان می‌خورد. شانه‌هایم می‌پرد. این روزها یک جغجغه کوچک توی سینه‌ام هست. با هر صدای گروپی، یک تکانی می‌خورد. دلم تو می‌ریزد و صدای جیغش از دهانم می‌پرد بیرون؛ نگاهم خیره به تلویزیون مانده ‌است.

استودیوی شبکه خبر است که تکان می‌خورد. زمین می‌لرزد. مجری انگشت اشاره‌اش را بالا می‌آورد. انگشتش موشک می‌شود، به سمت اسرائیل نشانه می‌رود، تکبیر می‌گوید و شلیک می‌کند. حماسه می‌آفریند و قلب من تندتند می‌زند.

هیپنوتیزم شده‌ام، عقب می‌روم. یک دست پشت صندلی کناری، یک دست به فرمان، از شیشه پشت به عقب نگاه می‌کنم. پایم روی گاز است و عقب می‌روم. عقب می‌روم و خاطراتم را زیر می‌گیرم. چیزهایی که نمی‌خواهم به‌خاطر بیاورم و یک‌جایی دور پرتشان کرده‌ام پیدایشان می‌شود، خودشان را نشان می‌دهند و من می‌روم که زیرشان بگیرم ولی زنده می‌شوند.

آن روز وضعیت قرمز اعلام‌ شده ‌بود. همه رفته‌بودیم زیر پله‌. هواپیمای عراقی آمده‌ بود، بمبش را انداخته ‌بود کوچه پشتی. از توی بغل مادرهایمان و از لای دست‌هایشان پریدیم بیرون. من و راحله و عباس و بقیه.

رفتیم توی حیاط، از وسط گرد و غبار، هواپیما و خلبان بعثی را دیدیم. مشت‌هایمان را گره کردیم و هرچه فریاد داشتیم بر سرش کشیدیم: “الله‌اکبر” “الله‌اکبر” “مرگ بر صدام!” “مرگ بر صدام!” امروز صدام مرده‌ است. ایران مانده ‌است بدون از دست دادن یک وجب خاک.

امشب خواب به چشمم نیامد. دیشب هم همین‌طور. چند شب است که نمی‌آید. درست مثل چند شب قبل، سر همان ساعت، بعد از اذان صبح قبل از طلوع آفتاب، صدایش بلند شده ‌‌است. پوف، پدافند عمل می‌کند. گرومپ می‌خورد به جایی و زمین می‌لرزد. مغزم یک بیابان است که در گوشه‌ای از آن پدافند را زده‌اند و جنازه‌های سربازان پودر شده‌ است. یک ساختمان است که موشک اوریب خورده، تخریب کرده و عروسکی روی آوار تنها مانده‌ است.

فاصله‌ام با مرگ را متر و سانتی‌متر می‌کنم. فاصله‌ام با مرگ، وقتی سوار هواپیمای مسافربری هستم با وقتی که زیر درخت آلبالوی باغچه دراز کشیده‌ام، به یک اندازه است. مردن زیر موشک‌باران تهران به همان اندازه نزدیک است که مردن در ویلای دور افتاده‌ای در جابان.

فکر می‌کنم باید به روال زندگی برگردم؛ کتاب بخوانم، فیلم ببینم، بدوزم، ببافم، بنویسم. می‌رویم یک دوری در شهر می‌زنیم.

ایست‌بازرسی است. راه را باریک کرده‌اند. با سرباز چشم در چشم می‌شوم. با دست علامت می‌دهد که برو. پسری با شلوارک و یک تی‌شرت آبی فیروزه‌ای و کفش پیاده‌روی، آن‌طرف‌تر قدم می‌زند و موسیقی گوش می‌دهد. پیرمردی روی صندلی پارک خیره به نیمکت روبه‌رو است که پسر و دختر جوانی رویش نشسته‌اند. می‌خندند و چشم‌هایشان بادامی شده‌ است. دختری روسری‌اش را عمامه کرده با لباس و کفش ورزشی مشکی می‌دود.

یک نانوایی باز است و بوی نان تازه می‌آید. میوه‌فروش میوه‌های رنگارنگ تابستانی را زیر و رو می‌کند. گوجه و خیارهایش چشمک می‌زنند. انگار ایستاده‌ام جلوی شهر فرنگ بزرگ و به‌هم‌ریخته‌ای که از مقابلم می‌گذرد و من تماشایش می‌کنم.

به خانه برمی‌گردیم. مهدی را از زیر قرآن رد می‌کنم برود پادگان. نخودچی و کشمش همراهش کرده‌ایم که اگر کار سخت شد کمک کوچکی باشد.

با هادی نشسته‌ایم پای تلویزیون. با “ای‌والله” و صلوات موشک‌ها را بدرقه می‌کنیم. چیپس و ماست موسیر هم در عملیات‌ها جای خودش را دارد.

با محمد نقشه می‌کشیم که برای جشن پیروزی آلبالوپلو با گوشت قلقلی بپزیم. بعد خوشمزه‌ترین نان و پنیر با گوجه و خیار عمرمان را می‌خوریم.

4.8

امتیاز بدهید:

(7)

لیلا سادات صدرایی

نویسنده

متولد سی‌ام آبان ماه هزار و سیصد و شصت، متولد و ساکن تهران، سال‌های کودکی‌اش در جنگ گذشته و سال‌های نوجوانی و جوانی هم حتی روزگار پیری شاید. می‌گوید جنگ تمام شدنی نیست. کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه علامه طباطبایی، مبنا را با روایت انسان شروع کرده و بعد از حلقه کتاب سر درآورده تا رسیده به دوره‌های نویسندگی. بعد از آن با دوره‌های داستان‌خوانی اقای باباخانی و خانم مکرمه شوشتری مانوس بوده. الان از اعضای باشگاه نویسندگان مبناست.
لیلا سادات صدرایی

6 دیدگاه

  1. سلام خانم صدرایی عزیز
    مثل همیشه عالی. روون و قابل لمس. همیشه از تلفیق تصویرها با سیال ذهن تون لذت می‌برم. به جا و دزست می‌شینه تو متن. خيلی دوست دارم یه روز بتونم مثل شما روایت کنم. ساده و دلنشین
    خدا قوت و موفق باشید

  2. متن خیلی جان‌دار و تکان‌دهنده‌ست. شجاعتش دقیقا از همین اعتراف به ترس می‌آد. پیوند زندگی روزمره با جنگ، مادری، خاطره و ایمان خیلی طبیعی و بدون شعار دراومده. جزئیات زنده‌ان و روایت صادقانه‌ست. از آن متن‌هایی که هم می‌لرزاند هم می‌ماند.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور