یک بند انگشت حلوا ارده

4.2
669 بازدید
🔗 کپی لینک
W10053210-___A-___00

به پنج دقیقه نکشید. صورت محمد، رفته رفته متورم شد. بی‌حال شده بود. انگار باد کرده بود. مغزم شروع کرد به جستجوی چیزهایی که خورده. به نتیجه نرسید. ترس‌ها سراغم آمدند. یک به یک. لباس‌هایش را درآوردم. جای جای بدنش، لکه‌های قرمز و سیاه، جا خوش کرده بود. بی‌جان، افتاده بود یک گوشه. پنج سی‌سی هیدروکسی‌زین ریختم ته حلقش. پماد هیدروکورتیزون را هم به تمام بدنش مالیدم. چادرم را سر کردم و رساندمش به بیمارستان کودکان.

عرق راه گرفته بود روی ستون فقرات و پایین می‌رفت.

تکه‌ای از وجودم روی دستم افتاده بود و هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. هن‌و‌هنِ نفس‌هایم با هر قدم، بلندتر در گوشم تکرار می‌شد و گلویم را تلخ می‌کرد. به بیمارستان رسیدیم. چیزی در سینه‌ام پرپر می‌زد. قیافه‌ام آویزان شده بود و ذهنم، به‌هم ریخته. کم کم صورتش رو به زردی رفت. تنش آرام گرفت. دارو اثرش را کرده بود. وارد اتاق دکتر شدم. چشم‌هایم را چند ثانیه‌ای بستم و مغزم را توی مشت، فشار دادم. همان‌جا فهمیدم این بلایی بوده که تنها یک بند انگشت حلوا ارده به جانش انداخته. کنجدِ آلرژنی که از زیر دستم، قسر در رفته بود. دکتر، حرف خاصی نزد. پیشنهادی نداد. گفت داروها را به موقع دادی. تازه دارد عمل می‌کند.

به‌ دنیا که آمد، خیالم راحت بود که توی تغذیه‌اش، گیر و گوری ندارم و دستِ پُرم. امید داشتم گروه تغذیه‌ٔ کودکی که از زمان حسینم راه انداخته بودم، دستم را بگیرد. و مهم‌تر از آن، دکتر بودنم! آن‌قدر مادرها را همراهی کرده بودم و راهکار برای چالش‌های بدغذایی بچه‌ها داده بودم، که اسمم را گذاشته بودند «دکترجون»!

و من آنقدر توی نقشم فرو رفته بودم که فکر می‌کردم واقعا دکترم! منِ نابلدِ ته‌تغاری! منی که از عهده یک فرنی ساده هم برنمی‌آمدم. شده بودم مرجع سؤالات تغذیه نوزاد و کودک.

 به کتابِ تغذیه دکتر، بسنده نکردم. پیگیرِ همهٔ سایت‌ها، پیج‌ها و نرم‌افزارهای گوشی متناسب با تغذیه کودک بودم.

درلحظه می‌توانستم نسخه‌ای برای کودک بدغذا بنویسم. لیست مخصوصی داشتم برایشان. پیشنهاد اولم ریختن روغن زیتون و کره توی غذایشان بود. می‌گفتم عصرها نان توی آب‌قلم و کره تلیت کنند. سویق جو و گندم را هم بگذارند تنگ همه غذاها و میان وعده‌ها.. بعد از غذا ماست‌‌خرما را مخلوط کنند و مثل یک دسر بدهند. آخرش هم از بمب انرژی‌ام رونمایی می‌کردم. سفارش می‌کردم موز، بستنی، خامه، پودر مغزیجات و نهایتا دو پیمانه شیرخشک را برای میان وعده بدهند. البته اگر می‌خوردند! و أکثراً به قول مادری که از دست بچه‌اش عصبانی بود، لیاقت نداشتند و نمی‌خوردند!

محمد دوماهه بود که از روی زبری دست و پایش، فهمیدم درست مثل خودم آلرژی دارد و اگزما مهمانِ ناخواندهٔ تمام بدنش شده. افتادم پی درمان. از این دکتر به آن دکتر. این‌بار، دکتر بودنم دستم را نگرفت.  شده بودم مادری که کاسهٔ چه کنم دست گرفته و از همه التماس دعا دارد. دکتر گفت میتوانی قید شیر مادر را بزنی و ببندی‌اش به شیرخشک. دیگر نیازی به رعایت غذایی هم نیست.

 قیدش را نزدم. رژیم سفت و سخت را شروع کردم. لبنیات، تخم مرغ، ماهی، مغزیجات، گوجه، گوشت گوساله و هر غذای آدمیزادی دیگری که فکرش را بکنید، از دایرهٔ غذاهایم حذف کردم.

پنج‌ماهه شد. علی‌رغم اصرار دوست و فامیل که: «بچه‌ات لاغره شروع کن غذا رو» و یا «چه فرقی میکنه الان با یه ماه دیگه» و «دکتر بچه‌های من دکتر فلانیه و گفته غذارو شروع کنم»، ترجیح دادم طبق نظرِ دکترِ خودش پیش بروم.

دکتر مرندی با شیرخشک میانه‌ای نداشت. اگر هم می‌دید بچه‌ای شیرخشک لازم است، تأکید می‌کرد تا با فنجان مخصوص یا قاشق کوچک به بچه شیرخشک بدهند تا از شیر مادر نیفتد. خواه ناخواه نمی‌توانستم فرنی‌ را با شیر پاستوریزه درست کنم. عمده آلرژی محمد، به لبنیات بود.  غصه‌های خودم از محدودیت غذایی‌اش یک طرف، ویار فامیل و آشنا به اسم «شیرخشک» طرفی دیگر. انگار می‌خواستم زهر‌ هلاهل بریزم توی غذایش. بچه‌های هم‌سن و سالش را که می‌دیدم، بغضی می‌نشست توی گلوم و راحتم نمی‌گذاشت. سخت‌تر آنکه حسین هم ناخوداگاه باید خیلی از غذاها و خوراکی‌ها را پنهانی می‌خورد. دور از چشم محمد. سنی نداشت اما خوب می‌فهمید. بدون چک و چانه، قبل از خوردن هرچیزی، برای اعلان عمومی‌اش، اجازه می‌گرفت. موقع خوردن بستنی، پشت کابینت‌ها قایم می‌شد. سرش را می‌کرد توی یخچال و یک گاز به شیرینی‌خامه‌ای‌ها می‌زد.  کم کم سازگار شده بود با شرایط. من اما نه…

آن مادرِ کمال‌گرای همه‌چی تمام، حالا باید با حداقل‌ها غذایی سرِ هم می‌کرد.

 شش‌ماهه که شد، دیگر ترس سراغم نیامد. آن‌قدر لیست خوراکی‌های مجازش محدود بود، که ذهنم را معطوف کردم به همان حداقل‌ها. دیگر خبری از آذوقهٔ ماهانه هم نبود. گفتم آذوقه. یادش به خیر!

یک بسته آذوقه ماهانه برای مادرها داشتم. مخصوص روزهایی که از بهداشت می‌آمدند و افسرده‌طور، عزمشان را جزم می‌کردند تا ماه بعدی چندگرمی به بچه‌شان اضافه کنند. به این ترتیب که سر برج باید بستهٔ غذایی را برای کل ماه آماده می‌کردند.  آذوقهٔ هرماهِ خودمان هم، همیشه به راه بود. علی‌رغم خوراکی‌های مقوی که به خورد حسین می‌دادم، لاغر بود و بستر خوبی برای متلک این و آن که چرا به بچه نمی‌رسی!

هرماه، سر برج، صبح خیلی زود می رفتیم و از شهروندِ نزدیک‌مان، بسته‌ای قلم گوسفند می‌گرفتیم. آب قلم را می‌گرفتم و داخل قالب‌های یخ، فریز میکردم. توی هر وعدهٔ غذایی‌اش دوقالب می‌انداختم. همین بلا را بر سر پای‌مرغ‌ها در می‌آوردم. شب تا صبح می‌گذاشتم خوب بپزند. قبلش با وسواس زیادی ناخن‌هایش را می‌گرفتم. چندشم نمی‌شد! شاید برای اینکه خاطرهٔ خوبِ پای‌ مرغ خوردن، از بچگی‌ام داشتم. خانهٔ مادربزرگ. کنارِ همهٔ نوه‌‌ها. آن‌قدر به دهانمان مزه می‌داد که سر یک لنگ پای مرغ، توی سر و کلهٔ هم می‌زدیم.

هشت‌ماهه شد اما خبری از شروع تخم‌مرغ نبود. اگزما شده بود سوهان روحم. شب‌ها از صدای خاراندن دست و پایش بیدار می‌شدم. توی تاریکی شب، نیازی به پنهان کردن اشکِ چشم و خیسی بالشت نبود. دست‌هایش را می‌گرفتم توی یک دست و با دست دیگرم، آرام دست و پایش را نوازش می‌کردم تا از خارش بیفتد.

 عمدهٔ ناراحتی‌ام گذشته بود و خاطراتی که هیچ عذاب‌وجدانی برایم نداشت. اولین تخم‌مرغ را که به حسین دادم، حسابی خورد توی حالم. هرچه امتحان کردم، نخورد که نخورد. دکتر بودنم، دستم را گرفت و پای تخم بلدرچین را به غذاهایش باز کرد. کوچک بود و می‌شد با ترفندی به غذایش اضافه کرد. وقتی روی بچه‌ام تست می‌کردم، خیالم راحت می‌شد و سر فرصت، از پروژهٔ موفقیت آمیزم برای مادرهای گروه، رونمایی می‌کردم.

حالا که چندسالی گذشته، یکی باید بیاید تخم‌مرغ‌ها را از تیررس نگاهش جمع کند و إلا صبحانه، ناهار و حتی شام هم تخم‌مرغ را به همه چیز ترجیح می‌دهد. مگر اینکه پای قرمه سبزی در میان باشد. همین‌ها یادم داده بود که هیچ‌ عادت غذایی در بچه‌ها ثابت نیست. یک روز کشمش می‌خوردند و روزِ دیگر، بدشان می‌آمد یک چیزِ شیرین لای پلو، بین دندان‌هایشان گیر کند. یک روز عاشق فسنجان بودند و یک روز فارغ.

این‌ها را در چهرهٔ دکتر بودنم به خورد مادرها می‌دادم. تا کم‌تر غصه بخورند پای دهانِ بستهٔ بچه‌ها.  برای اینکه دلشان را هم خوش کنم، می‌گفتم از شیر که بگیرید، خورد و خوراکشان هم خوب می‌شود. اکثرا هم همینطور می‌شد.

یکی از بچه‌های گروه غذانخور بود! حتی منِ دکتر هم از پسش برنمی‌آمدم!  وقتی مادرش دید هیچ‌چیز رویش اثر ندارد، به شیرهای مکمل اینفاترینی، متوسل شد. شیرهایی با هزینه‌های گزاف. آن هم خیلی دستش را نگرفت. باید توی یک زمان محدود دوازده ساعته، شیرها تمام می‌شد. یک حرصی به حرص‌هایش اضافه شده بود. یک ساعتِ پایانی، می‌آمد گریه زاری راه می‌انداخت تا دعاکنیم صد سیسی آخرش را بخورد. تا پولش حرام نشود.

 غصه اش را می‌خوردم. غصه‌ٔ بچه را که نه؛ غصهٔ مادرش را. غصهٔ برچسب‌هایی که به‌خاطر لاغری بچه‌‌اش می‌زدند و قضاوت‌های گاه و بیگاهی که می‌شد. غصهٔ دلی که لبریز شده بود. مادری که چشمش مانده بود پیش لقمه‌ای که بچه‌اش نخورده و خوابیده. و در دلش عزای عمومی گرفته! کاسه‌‌ٔ کوچکِ غذا، که با دهان بستهٔ بچه مواجه شده و از زور و فشارِ دایه‌های مهربان‌تر از مادر، به دیوار کوبیده شده. ردّی از لکه‌های سوپِ له شده بر دیوار و فرش مانده. و غمی هم روی دل.

ده ماهه که شد، تست خون آلرژی داد. جوابش که آمد، بی اختیار ماتم گرفتم. ماتم خوراکی‌هایی که می‌خورد و ذره‌ای به آلرژن بودنشان فکر هم نمی‌کردم! یک چیزهایی مثل ذرت! بی‌گدار به آب زده بودم.  انگار دستی دستی خودم بی‌خوابی بهش داده بودم… خارش تن، خون خشک شده روی بازو، بی قراری‌های هر روزه. همه و همه داشت جانم را می‌خورد. دیگر آن آدم سابق نبودم. روحم مچاله شده بود و تپش قلب جزئی از وجودم.

تصمیمم را گرفتم. فکرهایم را میان گریه‌هایم به سختی جفت و جور کردم. تمام پیج‌ها، سایت‌ها و نرم‌افزارهای تغذیه کودک را آنفالو و حذف کردم. تمام پیج‌هایی که مُشتی غذاهای جورواجورِ کودک را آموزش می‌داد. دانستنِ مواد غذایی جدید، دیگر افاقه‌ نمی‌کرد. هیچ‌کدامشان به کارم نمی‌آمد. دیگر می‌خواستم مادری باشم مثل همهٔ مادرها. یک مادر معمولی.

4.2

امتیاز بدهید:

(12)

3 دیدگاه

  1. چقدر من بودم. وقتی باید یک سی‌سی دگزا را داخل ماشین به محمدامین تزریق می‌کردم تا مانع بستری شدنش تو بیمارستان مفید می‌شدم. یا وقتی برای واکسن سرخک باید حسین را می‌بردم بیمارستان. یا وقتی تو سه سالگی، آبله مرغون گرفت و دکترش با دیدن هفت روز تب و زخم‌های تازه حسین، گفت: «خدا آبله مرغون رو لعنت کنه.»

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک
انحراف از DNA
ویلای تابستانی مادربزرگ مادری‌‌ و خانه‌باغ مادربزرگ پدری‌ام، دیوار به دیوار بودند. برای همین مدام آن اطراف می‌پلکیدم، بیشتر از کوچه خودمان حتی.
قطار
از لابه‌لای برگ‌های کهنه‌ دفتر
 فریبا چفیه کوچکی را توی دستم گذاشت. برایم سوغات آورده بود. باز کردم. بوی تربت می‌داد. صورتم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم.
هویزه