جای خالی سلوچ (محمود دولتآبادی)
توی ذهنش هی میگشت و میگشت: «سلوچ هر روز که میرفت یک چیزیش اینجاها بود؛ اینجاها… اما امروز هیچ علامتی از او نیست. هیچی!…» حتی یادش نمیآمد چه چیزی، به همان چیز اما خو کرده بود انگار. خودش را جمع و جور میکرد، نباید پیش چشم بچهها وا میداد. «رفته که رفته، به گور پدرش. بود و نبودش چه فرقی میکرد». اما چشمش که به تنور نیمهکاره میافتاد، انگار فرق میکرد: «حیف از آن گِلی که به رُس رساند. حیف از آن عرق پیشانی، حیف از سلوچ. مثل کیمیاگرها کار میکرد سلوچ، حتی از دهات اطراف میآمدند و میبردندش که برایشان تنور بسازد، گِل به سرانگشتانش موم بود. «گُل بر آن انگشتها».
انگار قلب مرگان از خواب زمستانی بیدار شده بود. این دیگر چه بود؟ عشق بود؟ این آخریها که سلوچ هر شب کنار تنور میخوابید، کجا بود عشق؟، همۀ آن چیزهای پنهان و آشکاری که زن و شوهری را به هم میبست، مدتها بود از میانشان برخاسته بود. پس چه بود که در قلب مرگان به جا مانده بود از سلوچ؟
چه چیزی از او کم شده بود. احساسی مثل برهنه ماندن. شاید نیمی از خود مرگان گم شده بود.
چه باید میکرد. رفتنی نابهنگام و نامعلوم. درمانده بود و پریشان. مردنی درکار نبود که مویه کند و زار بزند. سلوچ اگر میمرد، انکار میکرد. خشمگین میشد، چانه میزد، اما سرانجام تن میداد به نبودن و نداشتن، مرگ بود. مرگ را همه میفهمیدند. اما با این رفتن، مرگان میشکست و فرو میریخت. این درد، درونش را متلاشی میکرد.
حالا باید جور دیگری زندگی میکرد، زنانگیها را پنهان میکرد و مردانه زندگی را سامان میداد. فقدان و نداشتن گاهی جنس آدمها را عوض میکند. زنی در نهایت زنانگی، حالا باید همۀ امیالش را تو دلش نگه میداشت، همۀ آنچه زن را، زنانگی میبخشید.
سلوچ به روایت دولتآبادی، مردی است سختکوش و غیرتمند. نان حلال و زحمت انگار با نام سلوچ گره خورده و این چیزی نیست که همسرش مرگان، یا عباس و ابراو، فرزندانش و نه حتی اهالی زمینج فراموش کرده باشند.
اما زمستانهای سرد و ناتمام زمینج، زراعت را میخشکاند. بیزراعت سفرهها خالی بود و سفرۀ خالی مرد را خوار میکرد. دستهایی که در بیکاری فرسوده میشد، کجا میتوانست حمایتگر باشد. و این برای سلوچ پایان بود.
انگار ماندن برای او اشتباهی بود که باید با رفتن تصحیح میشد. بیسفره، عشق نبود و سلوچ این را خوب میفهمید.
مردی اما گاهی به رفتن است. شاید مردانگی نباشد، اما شرم وادارت میکند. سلوچ رفت و مرگان ماند و عباس و ابراو و هاجر. که زن مرثیهخوان است و مانا و روایتگر.
سلوچ زندگی را از دست داده بود. زندگی برای او کارش بود، همسرش و فرزندانش، و دیگر هیچکدامشان را نداشت. این نداشتن را تاب نیاورده بود.
هر چند در همۀ داستان مرگان است که میسازد و میسوزد، اما سایۀ سلوچ، سایۀ مردی که در سوگ عزیزانش، خود را به ناکجاآباد رسانده است، دیده میشود، سایهای سنگین و غمبار.
مرگانِ بعد از سلوچ، مرگانِ قبل نبود. خودش هم این مرگان را نمیشناخت.
اگرچه مدت مدیدی بود که تنها میخوابید و تنها چاشت میکرد، اما بودن سلوچ برایش پناه بود، این را حتی خودش نمیدانست، اما بعد از رفتن سلوچ، خوب فهمید.
داشتههای نادیده، طوری توی چشمت میروند، انگار کشف تازهای باشند. برای مرگان اینطور بود. سلوچ را میدید کنار تنور، شب را به صبح میرساند. عادت کرده بود به همین بودن و داشتن ناچیز. شاید چیزی فراتر از عادت، که حالا در نبودش مرگان اینطور بالبال میزد.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!