زمین سوخته

3.7
320 بازدید
🔗 کپی لینک
زمین سوخته

(احمد محمود)

  • دکتر خالد کجاس؟!… مگر نگفتی ترکش خورده؟!

دکتر شیدا سرش را می‌اندازد پایین. لبانش -که همیشه لبخندی دلپذیر بر آنها نقش می‌بست- بنا می‌کند به لرزیدن. رنگ شیدا می‌پرد. تکانش می‌دهم.

  • دکتر اتفاقی افتاده؟

صدا تو گلویش چنگ می‌اندازد تا بیرون آید.

  • ئی اتفاق… این روزا… برا همه هست!

دلم می‌لرزد. اما نمی‌توانم حرف بزنم. دیگر نمی‌خواهم چیزی بپرسم. چند لحظه سکوت می‌کنم.

دکتر نگاهش را از نگاهم می‌دزدد. این حالت پر درد و تردیدآمیز را نمی‌توانم تحمل کنم. بازوهای دکتر شیدا را تو چنگ‌هایم فشار می‌دهم و می‌گویم:

  • کشته شد؟

بال چشم دکتر شیدا بالا می‌رود و اشک تو مژه‌هایش را خیس می‌کند.

زانوهام سست می‌شود و کنار دیوار چندک می‌زنم.

از روز اول جنگ درست وسط ماجرا بود. مثل همۀ جنوبی‌های دیگر که یک‌باره چشم باز کردند و آسمان شهرشان را زیر بارانی از آتش دیدند.

چیزی از جنگ نگذشته بود و ظرف چند روز چیزی از خانواده نمانده بود.

نه تنها خانواده، که از خانه، که از شهر.

همین چند روز قبل مادر و زن برادر باردار و بچه‌های کوچک را راهی کیلومترها دور که خودشان نمی‌دانستند کجاست کرده بودند.

همین هفتۀ گذشته محسن عازم جبهه شده بود و خودش مانده بود و شاهد و خالد.

سه نفری مثل تمام مردم شهر، خانه‌شان ‌را با یکی دو دیوار فرو ریخته و اسباب اثاثیه‌ای که تلی خاک رویش نشسته بود رها کرده و ساکن زیرزمین شده بودند.

اما واقعا همین یک ساعت قبل بود که پارچ آبی به‌دست، رفت آب بیاورد و ناگهان انفجاری بام خانه را ترکاند و آن‌قدر صدا بلند بود که وحشت‌زده سمت زیرزمین دوید.

همان موقع که پایش اندکی مویه کرده بود و کسی زنگ در خانه را پشت سر هم به صدا در می‌آورد.

چیزی نگذشته.

همان موقع که ترکش‌های خانه به حمید، همسایۀ روبه‌رویی، اصابت کرده بود و پایش از زیر زانو تنها به پوستی آویزان بود.

زن و بچه‌اش آن طرف‌تر ایستاده بودند و جیغ می‌کشیدند.

همان نیم ساعت قبل بود. خالد رنگ پریده سوییچ ماشین را آورد و شاهد هم به کمک همسایه‌ها حمید را خواباند در ماشین و هنوز در بسته نشده ماشین از جا کنده شد.

راوی به خالد فکر می‌کند. بعدتر نه. همان لحظه. نگاه کردنش، پشت فرمان نشستن و یکهو حرکت کردنش، راوی به ذهنش می‌آید مرغی از قفس پرید.

پایش هنوز زق‌زق می‌کند. علاج کار تخم‌مرغ و زردچوبه است. زردچوبه کجاست؟ که تلفن زنگ می‌زند.

دکتر است.

آن روزها حرف دکترها یک هوا تلخ‌تر بود.

دیگر نمی‌شنود، وز وز هزاران زنبور در گوش‌هایش. تنش خیس عرق می‌شود.

موتور را برمی‌دارد و گازکوب می‌تازد سمت بیمارستان.

حالا خالد رفته و شاهد مانده روی دستش. همه‌جا بوی خون مانده می‌دهد. بوی مرگ. چشم‌های شاهد دیگر سیاهی ندارد.

راننده می‌گوید مرحوم را می‌شناختم.

حالش بهم می‌خورد. سرش گیج می‌رود. مرحوم؟

خانه که رسیدند همکاران سیاه‌پوش خالد، خانه را پر کرده بودند. قبل از خودشان سیاهی لباس‌هایشان به چشم می‌آمد. لباس‌هایی بیش از حد سیاه.

راوی مانده بود همان وسط. وسط بغل همکار خالد که دارد گریه می‌کند.

  • خودم باش بودم تا در خانه رساندم!

شاهد اما یکهو سست می‌شود. زمین را چنگ می‌زند و فریاد می‌کشد: بسه.

وارد زیرزمین می‌شوند.

همه چیز رنگ خالد به خود گرفته. سفرۀ پهن وسط خانه، بشقاب نیمه خوردۀ خالد، لقمۀ تخم مرغ و پنیر…

یعنی دیگر خالد نیست؟

شاهد قهقهه می‌زند و با مشت به فرق خود می‌کوبد…

روان‌شناسان می‌گویند PTSD فشار پس از سانحه، نشانگان یا سندرمی است که پس از مشاهده، تجربۀ مستقیم یا شنیدن یک عامل استرس‌زا و آسیب‌زای شدید روی می‌دهد که می‌تواند به مرگ واقعی یا تهدید به مرگ یا وقوع یک سانحۀ جدی منجر شود.

اگر تنها داغ برادر بود درست، اما شاهد دقیقا همان‌جا بود. همان‌وقت که خالد گفته بود: «ببین چطوری جوونا بی‌باعث و بانی کشته می‌شن. جنگه شوخی نیست، اما چرا شهرهای بی‌دفاع؟»؛ همان‌موقع که خالد خواست ماشین را پارک کند و رفت و دیگر رفت.

شاهد این‌ها را بعدها گفته بود… بعدها… بعدها که دیگر هیچ‌وقت شبیه شاهد نشد.

3.7

امتیاز بدهید:

(2)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور