سووشون

5
362 بازدید
🔗 کپی لینک
سووشون
  1. سووشون (سیمین دانشور)

زری یقین داشت که اتفاقی افتاده، اما نمی‌خواست بپرسد. دل و جراتش را نداشت.

ماشین سبز رنگ ملک رستم که تو آمد و کنار حوض ایستاد، دیگر می‌دانست چه شده. اما تا با چشم خودش نمی‌دید باور نمی‌کرد. ملک رستم و مجید پیاده شدند. و او می‌دانست که شوهرش پیاده نخواهد شد. می‌دانست که دیگر هرگز نه سوار خواهد شد و نه پیاده. کجا خوانده بود که فلان کس بر اسب چوبین نشست؟

یوسف، شق روی صندلی عقب نشسته بود و عبا روی دوشش و کلاه تا روی چشم‌ها آمده بود. صدای عمه ‌را شنید که گفته: نه خسته برادر، آمدی خانه… و زار زد.

خان کاکا فریادهایی می‌کشید که حتما صدایش تا هفت طرف خانه می‌رسید. زری دست گذاشت روی دست یوسف که سرد سرد بود. انگشت‌های کشیده و از هم جدا شده، خشک شده بود و نگاه کرد به صورتش با رنگ زرد و چشم‌های بسته و خشک شده. می‌دید اما باور نمی‌کرد. حیران پرسید: بی‌خداحافظی؟ غلام شیون کشید و زری باز پرسید: تنها؟

و حالا همه شیون کشیدند و او می‌اندیشید این صداها را از کجای حنجره‌شان درمی‌آورند و چرا او نمی‌تواند؟

می‌دید که عمه یقه‌اش را پاره کرد و روی سنگ‌فرش لب حوض نشست و زری هی می‌پرسید: چرا؟ و بعد ماشین و درخت‌ها و آدم‌ها و حوض آب چرخیدند و و چرخیدند و از او دور شدند.

زری بعد از یوسف:

به خیالش خواب می‌دید. برای زری یوسف هنوز زنده بود. خواب می‌بیند که یک آدم روی تخت مچاله شده و خوابیده و در این گرما‌ عبای یوسف را انداخته رویش.

چنین مواجهۀ سخت و ناگهانی با مرگ یوسف تمام رمقش را گرفته بود مثل یک انار مکیده، همۀ شیرۀ جانش از تن کشیده شده بود.

حالا زری کمی تنهایی می‌خواست. کمی خلوت با باورها و افکار بهم ریخته‌اش، خلوت با تصویری که هنوز برایش بوی مرگ نمی‌دهد. تصویر خوابیدۀ یوسف در حیاط.

کسی می‌گوید چه زود بیوه شد، حالا باید چهار بچۀ بی‌پدر بزرگ کند.

تمام عزاداری زری خلاصه شده بود در خواب، در افکار بهم پیچیده‌ای که ناگهان به سرش هجوم می‌آوردند: نکند دارم دیوانه می‌شوم؟

قلبش تند می‌زد، هزار بار گر می‌گرفت و خاموش نشده آتشی روی آتش دلش شعله می‌کشید.

هرکس یک طور بود و هیچ‌کس زری نبود. هیچ‌کس آن پیوند عمیق عاطفی را با یوسف نداشت. عمه ساعات اول گریه‌اش را کرده بود و حالا دنبال ملافۀ سیاه و رخت و روسری سیاه زری بود.

خان کاکا دنبال اعلامیۀ ترحیم و کارهای کفن و دفن… همه چه زود پذیرفته بودند یوسف رفته…

اما زری..

هرکس یک طور سوگ را تجربه می‌کند. بعضی‌ها چنین می‌شوند، چند روزی از دنیا و آدم‌ها مرخصی می‌گیرند و خودشان می‌مانند و آن کس که رفته. زری چنگ انداخته بود به رؤیا، به خواب. یوسف را اگر در بیداری نداشت، در خواب پیدایش می‌کرد. دست در دست‌ او، تمام گندم‌زار را قدم می‌زد.

اما آدم‌ها تاب نمی‌‌آوردند. انگار نه انگار زری باردار بود، انگار نه انگار زندگی‌اش یک‌باره زیر و رو شده بود، ‌او هم باید می‌پذیرفت.

از نظر آدم‌ها باید درست می‌پوشید، منطقی حرف می‌زد، سرپا می‌ایستاد، همین آتش در دلش می‌انداخت.

– نکند دارم دیوانه می‌شوم؟

دکتر که آمد خیال زری راحت شد. دیوانه نبود. دکتر گفته بود. گفته بود حق داری اگر ترسیده‌ای، اگر پرت و پلا می‌گویی، اگر اگر…

آدم سوگوار همین را می‌خواهد. همین یک جمله: حق داری.

همین که بداند هر طور که هست، گریه می‌کند یا اشکی نمی‌ریزد، اگر‌ شیون می‌کند یا لام تا کام حرف نمی‌زند، طبیعی است و ‌حق دارد.

دکتر گفت: آدمیزاد حکایتی است. می‌تواند هرجور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت… و حکایت پهلوانی… بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی‌رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد.

فردا زری ایستاده بود. همان زری. زری قبل از مرگ یوسف!

5

امتیاز بدهید:

(1)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور