سرفههایش در این چند روز آنقدر زیاد شده بود که گاهی میان حرفهایش گم میشد، اما باز هم خودش را نمیباخت. همانطور که یقهی کاپشنش را بالا میداد، میگفت: «سینهم سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمککار خانهمان بود و افغان.
تا جعبهبازی و دستههای پیاسفور را دست بچهها میبینم، سکوت میکنم. وگرنه منکجا و اینکه بگذارم بچهها پیاسفور بازی کنند، کجا.باید هیاهوها،المشنگهها را در نطفه خفهکنم.
بابا خوابیده. بیرمق است. نای نشستن ندارد. از بیجانی است. وگرنه یاد ندارم مهمان داشته باشد و دراز بکشد یا بخوابد. خوبیش این است درد ندارد. درد ندارد لابد که خوابیده.