وبلاگ

سرطان-ریه

لامبرت

سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
هجرت

هجرت از هویتی زیرآوارمانده

سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
پی‌اس‌فور

بهترین هیاهوی زندگی‌ام

تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
خرس کوچولوی دخترک

خرس کوچولوی دخترک

من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
قطار

انحراف از DNA

ویلای تابستانی مادربزرگ مادری‌‌ و خانه‌باغ مادربزرگ پدری‌ام، دیوار به دیوار بودند. برای همین مدام آن اطراف می‌پلکیدم، بیشتر از کوچه خودمان حتی.
هویزه

از لابه‌لای برگ‌های کهنه‌ دفتر

 فریبا چفیه کوچکی را توی دستم گذاشت. برایم سوغات آورده بود. باز کردم. بوی تربت می‌داد. صورتم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم.
چند روزی

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

بابا خوابیده. بی‌رمق است. نای نشستن ندارد. از بی‌جانی است. وگرنه یاد ندارم مهمان داشته باشد و دراز بکشد یا بخوابد. خوبیش این است درد ندارد. درد ندارد لابد که خوابیده.
تهران

زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است

من خواب بودم که موشک خورد وسط زندگی‌ام؛ وسط زندگی‌مان. شب قبل از حمله ریزپرنده‌ها، مهدی تشویقی گرفته بود دو روز بیشتر خانه بماند.
کتاب۲

پاره‌های تن یا آل ترید آف جک

شاخک‌هایم تیز شد. بین همه همکلاسی‌ها فقط من برای گرفتن نمره کامل ماینترم، دو نمره کم داشتم.