چرا این کتاب را بخوانیم؟
این اثر نه تنها قصهای از مهاجرت و بازگشت تعریف میکند، بلکه با ظرافت تصویری از زندگی مهاجران، میراثهای مادی و معنویشان، و سرگردانی میان دو سرزمین ترسیم میکند. ترکیب واقعیت خشن عراق و سرما و انزوا در نروژ، همراه با نمادهای شاعرانه، رمان را از بسیاری آثار متفاوت میسازد. خواننده با سعید همراه میشود؛ به تنهاییاش، به قلمی که میخواهد نوشته شود، به زخمهایی که نیاز به صدا دارند. این کتاب تجربهای ذهنی و احساسی فراتر از «خواندن» است: دعوتیست برای پرسش از «خانه»، «بازگشت» و «مکانی که ما را میسازد»
گزیده ای از کتاب:
ساعتِ صفر آغاز شد و مهلت به پایان رسید و موشکهای ائتلاف به سمت بغداد شلیک شدند تا اهداف استراتژیک را بکوبند. همان روز دوستم جمال سعدون تماس گرفت تا مژده دهد؛ انگار خبر اثبات رؤیت شرعی هلال عید سعید فطر را اعلام کرده باشند. از این که میدید چنان در بغداد بمب هوشمند میترکانند که شبش به روز بدل شده، در پوست خودش نمیگنجید.«سعید دیدی چی شد؟ نگفتم بالاخره این روز میرسه؟ همه چی تموم شد…. تبریک، تبریک.»«جمال چی تموم شد؟ تبریک چی؟ مردْ کشور توی آتش میسوزه و مردم تلف میشن!»«کسی نمیمیره، باور کن، اونا کارشون رو خوب بلدن. مهم اینه که ما بالاخره خلاص میشیم. عراق بهشت میشه، لنگۀ لاسوگاس»نمیدانم چه کسی این حرف را توی دهانش گذاشته بود. قسم میخورد شرکتهای بزرگ چندملیتی پشت مرزها ایستادهاند و منتظر اشاره تا وارد شوند و حال و روز کشور را از این رو به آن رو کنند. عینهو لاسوگاس آمریکایی بهشت میشود! «حرفت درست، از شر قلدر خلاص میشیم، ولی عراق درست مثل لاسوگاس بهشت میشه؟ این جوکِ فصله؟» این را بعد از این که دوستم سیلی از آیه و قسم سفت و محکم چاشنی حرفهایش کرد، گفتم. حرفم به مذاقش خوش نیامد. مکالمه را تمام کرد و بیخداحافظی تلفن را قطع کرد. همان موقع سردرد شدیدی به من یورش آورد. مثل همیشه پسِ کلهام جمع شد و مجبورم کرد سری به دکتر بزنم.