(برگرفته از شعر احسان افشاری)
از روزی که دکتر بر اساس «تکستهای علمی» حدود روزهای باقیمانده بابا را برایمان شمرد، ما بابا را از دست دادیم. اشکهایمان از همان وقت راه گرفت و تا روزها بعد از خاکسپاری بند نیامد.
رفتن بابا ناگهانی نبود. پشت سیستم و بین وارد کردن اعداد فاکتورهای فروش قلبش نگرفت. کسی شبانه زنگ نزد بگوید بابا روی کاناپه دستهایش را چلیپا زده و بیهوا روحش را تقدیم فرشته مرگ کرده است.
یک هفته، ده روزی میگفت سرم درد میکند. میگفتیم لابد برای دستگاه بخور سرد است. سینهی مامان خس خس میکرد و سینوسها راه تنفسش را بسته بودند. بابا دستگاه بخور سرد را از بالای کمدها کشیده بود بیرون تا هوای خانه کمی سبک شود. دستگاه که آن سر خانه روشن میشد، شعلههای گاز این سر خانه نارنجی میسوختند. بابا میگفت چشمم میسوزد و ما دیواری کوتاهتر از بخور سرد پیدا نمیکردیم. چند روز بعدتر وقتی خواست اعداد شماره کارت بانکیاش را وارد کند یادش نیامد. مامان میگفت «کارتو دادم دستش، از روی کارت میخوند ولی نمیتونست وارد کنه». دو شب بعدتر به اصرار مامان رفت دکتر. من و همسرم بندبند انگشتهایمان را بین دو نماز میشماردیم و ذکر میگفتیم که مامان زنگ زد. «بیاین دنبال ما، بابا نمیتونه رانندگی کنه». پشت ترافیک سنگین خیابان کوهسنگی، چندبار جملهی مامان را تکرار کردیم. «یعنی چی نمیتونه رانندگی کنه؟» «کدوم کوچه بریم اصلا؟»
باز شمارهی مامان را گرفتم. «من تو مطب دکتر ریهام، بابا رفته دکتر مغز و اعصاب» میدانستیم دکتر قرار است از ریههای مامان عکس بگیرد. اما نمیفهمیدیم بابا، سرگردان، وسط کوچهی دکتر مغز و اعصاب چه میکند. پشت تلفن گفت نمیدانم کجا هستم و ما بین کوهسنگی شش و هشت بابا را پیدا کردیم. روبهروی ساختمان پزشکان با برگهی نوبت در دست. دست دیگرش را به سرش گرفته بود. تا نشست در ماشین گفت «سرم گیج میره» و بعد چشمهاش را بست و سرش را تکیه داد به پشتی صندلی. بابا هروقت سرما میخورد یک قرص میانداخت ته حلقش، پتو را میکشید روی سر و تا صبح خوب میشد. آفتابگیر را دادم پایین و از آینه دستهای بابا را دیدم که سرش را فشار میداد. انگار میخواست درد سرش را خفه کند. کار بابا تا صبح طول کشید. تا حوالی ساعت ده صبح که آمد خانه با یک بغل برگه و جواب آزمایش و سیتیاسکن، و یک تومور اندازهی گردو در سرش. بعدها دکترها گفتند یک سلول سرطانی، شش ماه زمان میخواهد بشود اندازهی گردو.
پدر دوستم سرکار، ساعت ده و یازده صبح، درست گُل وقت کاری، دستش را گذاشته روی قلبش و طعمه سکته شده بود. بدون این که هر چند ماه برود دکتر قلب، قرص زیرزبانی بخورد یا یکبار فنر در رگهایش بزنند. هفت روز مهمان آیسییو بوده و بعد هم دستگاهها را جدا کردند. آخرین تصویر آنها از پدرشان همان تصویری بود که سالها دیده بودند. اما بدون خداحافظی. شاید هیچ وقت یادشان نیاید آخرین بار چه زمانی پدرشان را بوسیدند. آخرین بار که رفتند بغل پدرشان و در هوای بین دو شانه و زیر گردنش نفس کشیدند کی بود. سه چهار روز بعد از آن که دکتر گفت باید مغز بابا را باز کند و غده را بکشد بیرون، جواب پاتولوژی آمد و فهمیدیم توده بدخیم است، درجه چهارم. چند روز بعدتر سعی کردیم اسم بیماری بابا را تلفظ کنیم؛ گلیوبلاستوما مولتی فرم (GBM). تودهای وحشی که هیچ افساری مهارش نمیکند.
آدم این وقتها همه جا چنگ میاندازد. شیمی درمانیهای هر دو هفته یکبار جلوی رشد تصاعدی سلولهای سرطانی را نگرفت و ما تن دادیم به رادیو درمانی. انگار تزریق آن مواد رادیویی میتوانست معجزه کند. هنوز نمیدانم باید همه چیز را برای خودمان هضم میکردیم و پایمان را از مطبهای پزشکی میبریدیم یا تا آخرین روزنهی امید تلاش میکردیم. اگر در جهانِ سرطان چنین تلاش بیهودهای معنای امید بدهد. تجربه نداشتیم. بلد نبودیم با بیماری که قرار است بیناییاش نصف شود، وزنش روی پاهایش سنگینی کند و کلمات دیگر روی زبانش نچرخد چه کار کنیم.
بابا صدایمان میزد و میگفت قوری را بده. ما در لحظه باید چند واژه کنار هم ردیف میکردیم تا عاقبت برای لیوان سرش را تکان دهد. جانمازی که گفته دستمال را دستش بدهیم و تلویزیون را جای دهها واژهی بیربط روشن کنیم. کلمات بابا داشت میمرد و ما باید برای همه چیزهایی که بابا از دست میداد ختم میگرفتیم.
اولین باری که بابا عینکش را گذاشت کنار و سراغش را نگرفت عزادار چشمهای بابا شدم. دکتر همان وقت که روزها را شمرده بود، در چشمهای بهتزدهمان زل زد و گفت بیناییش محدود میشود.
بابا دو سه ماه اول راه به راه میگفت «باید برم شماره چشممو دکتر ببینه» فکر میکرد اپتومتریست یک نمره بالاتر عینک میدهد و بیناییاش خوب میشود. نشد. سر و ته زمین فوتبال، دیگر از تلویزیون مشخص نبود. انگار رسیده بود به انتهای آستیگماتیسم. هیچ وضوحی در کار نبود. نمیدید توپ از خط زمین چمن بیرون رفته یا هنوز در زمین است. عینک را انداخت آن طرف.
گلیوبلاستوما ده ماهه شده بود که دندان تیز کرد برای هرچه از بابا مانده. گردو شده بود پرتقال و پرتقال ریشه میدواند به تمام جاهایی که میشد برود. یک تور مغزی برای سلولهای سرطانی. بیماری هر روز برگ جدیدی برایمان رو میکرد. اولین باری که ویلچر را گوشه خانه دیدم، باور نکردم این چرخها جای پاهای بابا قرار است راه برود. بابا تند راه میرفت. هفده هجده ساله بودم. بعضی شبها پا به پای هم خیابانهای دور خانه را قدم میزدیم. میگفتم «بابا میشه این قدر تند راه نرین؟» قدمهایش برای سه متر کوتاه میشد و باز یادش میرفت و میافتاد روی دور تند. من دستم را قلاب میکردم دور بازویش. «پس حالا نصف وزن منم با شما» و بعد خودم و قدمهایم را رها میکردم. مثل چهار پنج سالگی که کف پایم را روی پاهای بابا میگذاشتم و او جای پای من راه میرفت. یک ماه و نیم قبل از رفتن بابا، زیر بازویش را گرفتم تا چند قدم راه برود. «از این طرف بابا» هنوز دستهایمان را برای ویلچر بالا نبرده بودیم. یک قدم، دو قدم، سه قدم… و نیمهی لَخت و سنگین بابا داشت به جاذبه میباخت که دستش را کشیدم. جایمان عوض شده بود.
روزهای اول بعد از رفتن بابا، هرکس آغوش باز میکرد و دم گوشم میگفت « خوب شد یکهویی نرفت» ته دلم جواب میدادم «اما یک سال و چند ماه داشت میرفت».
گفتند «خداروشکر آمادگیشو داشتین»
و من فکر میکردم انگار ما آدمها، املای کلمات را بلدیم اما معنیشان را نه. بابای من همانقدر مرده است که اگر آمادگیاش را نداشتم میمرد.
این حرفها قرار بود مرهم دردم باشد یا من را به گلیوبلاستوما راضی کند؟
غزاله صدر در کتاب سین سوگ عین عشق میگوید: «(دیگران) جملاتی خواهند گفت تا بگویند چیزی هست که ما باید به آن دلخوش باشیم و دست از ناشکری و ناراحتی برداریم. اما حقیقت این است که هیچ «حداقلی» وجود ندارد و همهچیز حداکثر است. این جملات موقعیت فرد سوگوار را کوچکنگاری میکند، اما هیچ سوگی نباید کوچک انگاشته شود. هرگز. هیچوقت.»
بارها از خودم پرسیدم اگر سلولهای سرطانی جای مغز بابا در معدهاش جمع میشدند بدتر بود؟ روزهایمان سیاهتر میشد و آن وقت اجازه داشتیم بیشتر گریه کنیم؟ بابا باید حتما خون بالا میآورد و از درد کبود میشد تا من غصهاش را بخورم؟
سه چهار هفته بعد از عمل جراحی، مامان یک برگ کاغذ گذاشته بود مقابل بابا. قرار بود هر چه میبیند را بنویسد. یک تمرین ساده برای هماهنگی حرکتی بین دست و آنچه چشم میبیند و آن چه مغز پردازش میکند. مامان برگه را گذاشت مقابلم. «ببین آشپزخونه رو چه جوری نوشته» چشمم افتاد به «ضاد». بابا آدم املای بیست بود. املای واژهها را میدانست، از ریشهی کلمات سر در میدرآورد و میتوانست چند همخانواده پشت بند واژهها ردیف کند. از اولین چیزهایی که گلیوبلاستوما از بابا دزدید بینایی و بازیابی واژهها و کلمات بود. هم در حرف زدن خودش را نشان میداد هم در نوشتن.
دیدم الف «خانه» زیادی پیچ و تاب خورده. انگار دستش لرزیده بود. برگه را رها کردم روی میز. صورتم را پشت دستهایم پنهان کردم. باید به مامان میگفتم درست میشود، اولین مراحل درمان که تمام شود بابا میتواند مثل گذشته با خط خوش بنویسد. نتوانستم. دستهایم را برداشتم. انگشت را چسباندم روی الف لرزیده آشپزخانه. بابا انگار آمده بود سر خط پیری. دستش میلرزید و خطوط زیر دستش میلغزیدند.
خط مامان بابا هر دو خوب بود. اما من امضای بابا را بیشتر دوست داشتم. یک رقص زیبا از مجموعه خطوط کشیده روی کاغذ. خودکار جوهر آبی را از جیب کنار پیراهنش میکشید بیرون، میگذاشت روی کاغذ و چند خط هاشور میزد. طول هاشورها قدر هم بود. آخرین خط هاشور را میآورد بالا، بیضی کوچکی میشد و بلافاصله چند خط دراز و افقی زیر هاشورها میزد. انگار خط کش گذاشته باشد. رضایتنامههای مدرسه را میبردم پیش بابا. امضایش بین والدین دیگر هنری محسوب میشد.
آدمهایی که بعد از فوت بابا به من میگفتند «اگر درد کشیدنش رو میدیدی چی؟» شاید اگر من را میدیدند میگفتند «برای یک «ر ز» عزا گرفتی؟» من برای سی و دو حرف الفبا عزادار بودم. برای دایرهی وسیع کلماتی که بابا بلد بود و هی کوچک شد. آن قدر که دیگر حرف نزد. از کودکی تصور میکردم فرشته مرگ جلوی روی آدم میایستد، و همهی زندگی در دم، در لحظه، متوقف میشود. تمام قصه همین نبود.
ما با فرشتهی مرگ یک سال و دو ماه زندگی کردیم. سایهاش افتاده بود روی زندگی همهی ما و دستش روی شانهی بابا سنگینی میکرد. «مرگهای تدریجی و جلو چشم، ضربه روانی شدیدی به فرد سوگوار وارد میکند. برخلاف مرگهای فاجعهبار که به خاطر وحشتناک و ناگهانی بودن سخت هستند، این نوع مرگهای طولانیمدت و تدریجی به خاطر آهسته بودنشان، تجربهای مشابه یک مرگ فاجعهبار به وجود میآورند.»
بعدها سیل پیامهای تسلیت من را پیوند زد به آدمهایی که عزیزی از دست داده بودند. انگار رفتن بابا دوباره آنها را برده بود سر نقطه اول رنجشان. بیماری، مرگ ناگهانی، شهادت، آلزایمر، فرقی بین ما نبود. همهی آن قصهها سوگ بود و همهی آن آدمها هنوز سوگوار. بابا که رفت تازه فهمیدم سوگ یک اتفاق نیست. یک اقامت طولانیست برای سالها. مهمانی ناخوانده که کولهبارش را بسته و بیدعوت میآید و تا ابد میماند. مامان هنوز سیاه میپوشد. هنوز نسبتی بین رنگ قرمز و زرد و آبی با روزهایش پیدا نکرده است. من هنوز به بابا پیامک میدهم. برایش مینویسم «خیلی دوستتون دارم» و پشت بندش ویدیوی ورزش کردن دخترهایم را ارسال میکنم. رنج ما از از بیست و دوی اذرماه چهارصد و دو شروع شد. بابایی که یک عمر میشناختم از زیر دستگاه سیتیاسکن بیرون آمد و دیگر آن بابای قبلی نشد. رنجی که سایه به سایهی ما جلو آمد، گاهی در گلو گیر میکرد، گاهی از چشمهایمان میریخت بیرون. گاهی نور میشد و روی لبهایمان امن یجیب مینشاند.
رنج سوگ شکلپذیر نیست. یک شکل هندسی نامنظم است که نه زوایای مشخصی دارد نه در بند هیچ فرمولی اندازهگیری میشود. بعضی سوگها ناگهانیاند مثل شکستن و بعضی تدریجی مثل ساییده شدن.
4 دیدگاه
زهرا جان عزیز روح پدر مهربانت شاد و آرام باشه.
از نظر فنی تصویرسازی هات خیلی خوب بودن و این مرحله مرحله بودن جدایی و ناتوانی و غمهای مربوط بهشون خیلی خوب توصیف شده بود.
از لحاظ درگیری عاطفی و احساسی هم کاملا من مخاطب رو درگیر می کرد.
می دونم نوشتنش برات چقدر سخت بوده و چه بسا چندین بار از گریه نتونسته باشی بنویسی.
اما خیلی خوب از پسش براومدی.
قلبت صبور و آرام با الطاف خداوند و اهل بیت.
خدا رحمت کنه پدر عزیزت رو زهرا جان.
چقدر کلمههات خوب تونستن ما رو همراه اون یک سال و دوماه کنن! هر چند که شاید ما درک درستی از سوگ عزیز شما نداشته باشیم…
پدری که خیلی خوب واژهها رو میشناخت، قطعاً از خلق این واژهها به قلم دخترش خشنود و خوشحاله.
قلمت نویسا عزیزم✨
من چقدر با روایت شما همراه شدم و مدام تکرار کردم: «بعضی سوگها ناگهانیاند مثل شکستن و بعضی تدریجی مثل ساییده شدن.»
ساییده شدن
ساییده شدن
خدا به روح پدر بزرگوار تون آرامش و به قلب شما و خانواده صبر عطا کنه
زهرا جان،با تمام وجودم، درکتون میکنم. این لحظه لحظه رفتنهای عزیزی در خانه، همان لحظهلحظه کم شدن عمر همراهان بیمار است.شاید اگر نگویم بیشتر از بیمار،اما همراهان اندازهی بیمار در این پروسه رنج و درد میکشند.
خدا وجود گرانبهای مادر را بالای سرتان حفظ کند. که واقعا وجودشان برای شما غنیمت است.