ای کاش

فاطمه رحمانی | اشک تا پشت پلکم می‌آید و نمی‌چکد‌. مانتوی کرم و صورتی‌ام که برای شب عید می‌خواستم بپوشم روی صندلی معطل مانده‌. گل‌های آبرنگی روسری‌ام پژمرده. دستم نمی‌رود گره روسری را سفت کنم.

نشسته‌ام روبه‌روی ال‌سی دی کوچک هتل. یک چشمم به شبکه خبر است، یک چشمم به صفحه گوشی. کانال‌های خبری دارد منفجر می‌شود.

باورم نمی‌شود. انگار سیستم ادراک ذهنی‌ام کاملا مختل شده. اشک تا پشت پلکم می‌آید و نمی‌چکد‌. مانتوی کرم و صورتی‌ام که برای شب عید می‌خواستم بپوشم روی صندلی معطل مانده‌.

گل‌های آبرنگی روسری‌ام پژمرده. دستم نمی‌رود گره روسری را سفت کنم.

قرار بود شب عید توی حرم امام رضا جشن بگیریم و دو سه نفری آجیل پخش کنیم بین بچه‌ها.

حالا اما بی‌حال و حوصله جلوی تلویزیون وا رفته‌ام.

هیچ چیز توی مغزم جفت نمی‌نشیند‌. اینکه چرا وسط این مه و هوای گرفته، بالگرد باید اجازه پرواز داشته باشد.

اینکه چرا فقط بالگرد حامل رئیس‌جمهور باید فرود سخت داشته باشد؟

اینکه چرا هرکس که دوستش دارم و دارد برای این نظام مایه می‌گذارد یکی یکی از دست می‌روند؟

از دست می‌روند؟ نه اینبار دلم نمی‌خواهد این دو کلمه پشت هم قرار بگیرند.

من خودم، مادرم، برادرم، دوستانم، شهر و کشورم از غم از دست دادن پریم.

نمی‌خواهم اینبار این دو کلمه پشت هم بیایند. دلم می‌خواهد مثل این فیلم‌های‌هالیوودی، بالگرد جوری زمین خورده باشد که همه سرنشینان با زخمی جزئی و مختصر از آن پیاده شوند، بروند یک گوشه زیر سرپناهی توی غاری، منتظر کمک باشند.

دلم نمی‌خواهد سید را زخمی و مجروح زیر باد و باران و مه تصور کنم.

دلم نمی‌خواهد خبر‌های توطئه و ترور درست باشد.

قلبم دارد می‌ترکد وقتی چهره آقا را توی تلویزیون می‌بینم که مقتدر و مهربان ملتش را دلداری می‌دهد. نمی‌خواهم تصور کنم یک‌بار دیگر با اشک و آه تکرار کند “اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا”.

کاش امشب خادم علی‌بن موسی الرضا مدد از خود آقا بگیرد و برگردد. مثل یک قهرمان از دل مه و باران بیرون بزند و دلمان آرام شود.

ارسال روایت

 

شما می‌توانید روایت‌های تصویری و مکتوب خود را از دولت آیت‌الله رئیسی، از نحوه مواجهه با خبر شهادت وی، و از مراسم‌های تشییع و عزاداری برای ما ارسال کنید.

1200

روايت ارسال شده تا امروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *