درسی که او به ما داد

سمیه شاکریان | - یاد فیلم غریب افتادم. شهید باکری رفت و سفره صبحانه اون چند نفر رو به هم زد و خواست که برن به کار مردم برسن. - می‌بینی؟ همه‌شون مثل هم بودن. پرکار و با مسئولیت. - راستش! تصمیم گرفتم خیلی بیشتر کار کنم. محکم تر از قبل. باید کشور رو ببریم جلو.

همکاری دارم که تازه به اداره ما منتقل شده است. سر ماجرای رییس جمهور، مکالماتمان از سلام و علیک فراتر رفته و کمی با هم درد­دل می­کنیم. قطره‌ای اشک از گوشه چشم­هایمان می‌جوشد و بعد برای هم دعا می‌کنیم و می‌رویم سر کارهایمان. امروز صبح که همدیگر را دیدیم گفت:

– این دو سه روز خیلی دارم به آقای رییسی فکر می‌کنم.

– به موضوع خاصی فکر می‌کنی؟

اشک­هایش پر شد. گفت:

– برنامه کاری همین یک روزی که دچار حادثه شد رو دیدی؟

– می‌دونم خیلی فشرده کارمی‌کرده.

چشم­هایش را چرخاند و اشکی از روی گونه‌اش افتاد:

– حتی وقت برای نهار نمی‌ذاشته.

سر تکان دادم: 

– آره، محافظش از آقا خواسته بوده دستوری از رییس جمهور بخواد یه کم استراحت کنه.

همکارم دستمالی را روی اشک­هایش کشید و گفت:

– یاد فیلم غریب افتادم. شهید باکری رفت و سفره صبحانه اون چند نفر رو به هم زد و خواست که برن به کار مردم برسن.

– می‌بینی؟ همه‌شون مثل هم بودن. پرکار و با مسئولیت.

– راستش! تصمیم گرفتم خیلی بیشتر کار کنم. محکم تر از قبل. باید کشور رو ببریم جلو.

بعد آهی کشید و گفت: 

– مهمترین درس از رییس جمهور، همینه!

ارسال روایت

 

شما می‌توانید روایت‌های تصویری و مکتوب خود را از دولت آیت‌الله رئیسی، از نحوه مواجهه با خبر شهادت وی، و از مراسم‌های تشییع و عزاداری برای ما ارسال کنید.

1200

روايت ارسال شده تا امروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *