مشتی خاکستر

محبوبه گل محمدی | یکهو شروع کردید به گریه و دعا. من بچه بودم و نگاهت میکردم که چه شده که صورت تو اینطور اشکی شده. بعد با بغل دستی‌هایت شروع کردی حرف زدن. از ستاری میگفتی. از هل‌کوپتری که سقوط کرد.
  1. یاد روز‌هایی می‌افتم که مامان میگفت:” توی خانه نشسته بودیم. یکهو صدای عجیبی اومد. انگار شیشه‌ها لرزید‌.” صدای انفجار که آمد، مهدی و محمد دویدند سمت در حیاط. مامان گفت:” کجا میرین؟” بچه ها گفتند:” حزب رو زدن مامان‌” حزب را زدند و ۷۲ دو نفر رفتند جای ۷۲ خاکستر.
  2. توی مجلسی بودیم، یادت می‌آید مامان. یکهو شروع کردید به گریه و دعا. من بچه بودم و نگاهت میکردم که  چه شده که صورت تو اینطور اشکی شده. بعد با بغل دستی‌هایت شروع کردی حرف زدن. از ستاری میگفتی. از هل‌کوپتری که سقوط کرد.
  3. توی جلسه بودم. برنامه ریختم که امشب همه کارهایم را بکنم. هوش و حواس داده بودم به صفحه گوشی که بفهمم چه شده. از خرید آمدی و لباست را عوض کردی و یکراست رفتی سراغ تلوزیون. بعد یکهو گفتی:” چرا مشهد دارن برا سلامتی رییس جمهور دعا میکنن؟” توجه نکردم. چشمم به اسلاید توی گوشی بود. بعد با صدای مضطرب صدایم کردی:” چی شده رییس‌جمهور؟!”  و من از جلسه آمدم بیرون. حالا کنارت چشم دوخته‌ام به شبکه شش. به مه متراکم. به زیرنویس تکراری. به صدای دعا خواندت و منتظرم پایان این اتفاق مثل دو اتفاق قبلی، مشتی خاکستر نباشد.

ارسال روایت

 

شما می‌توانید روایت‌های تصویری و مکتوب خود را از دولت آیت‌الله رئیسی، از نحوه مواجهه با خبر شهادت وی، و از مراسم‌های تشییع و عزاداری برای ما ارسال کنید.

1200

روايت ارسال شده تا امروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *