کاش یکی پیدایمان کند

طیبه روستا | می گردم. نگاه می کنم. همه گم شده اند. کاش یکی پیدایمان کند

پرده اول

ظهر عاشورا بود. محو تماشای هیئت های زنجیر زن شده بودم که یکی یکی وارد گلزار شهدا می شدند. خواستم به خواهرم چیزی بگویم، ندیدمش. آن طرفم را نگاه کردم، مامان هم نبود و برادرها. آشوب افتاد توی دلم. وسط آن همه خانم چادری کدامشان مادرم بود؟ گریه کردم و رفتم، کجا؟ نمی دانم. دستی مرا کشید سمت خودش، همسایه مان بود. دلم کمی قرار گرفت. نگهم داشت تا مادرم بیاید…

پرده دوم

اربعین 1402، تازه از مرز رد شده بودیم. ایستادیم سیم کارت عراقی بخریم. دست پسر کوچکمان توی دست پدرش بود. خیالم از بابت مردها راحت نیست. دقیقه به دقیقه باید سراغش را می گرفتم. رفتیم چند متر آن طرف تر، کنار میز دیگری. سر قیمت صحبت کردیم، برگشتم ببینمش؛ نبود. روح از کالبدم رفت. صدایش کردم. صدایش کردیم. دلم آشوب شد، مثل همان وقتی که گم شده بودم. جوان های میز قبلی صدا زدند اینجاست، البته به عربی. صورت پسرم خیس از اشک بود. وحشت زده دوید توی بغلم…

پرده سوم

اردیبهشت 1403، ابراهیم مان نیست، من نیستم، هیچ کس نیست. گم شده ام، خودم را پیدا نمی کنم. دلم آشوب است. گریه می کنم. می روم. می گردم. نگاه می کنم. همه گم شده اند. کاش یکی پیدایمان کند.کاش…

ارسال روایت

 

شما می‌توانید روایت‌های تصویری و مکتوب خود را از دولت آیت‌الله رئیسی، از نحوه مواجهه با خبر شهادت وی، و از مراسم‌های تشییع و عزاداری برای ما ارسال کنید.

1200

روايت ارسال شده تا امروز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *